تبلیغات
روستای برج - مطالب شعر
روستای برج
روستای خوب یافتنی نیست ساختنی است

.

.

در میان من و تو فاصله هاست


گاه می اندیشم

 
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری


تو توانایی بخشش داری


دستهای تو توانایی آن را دارد

 
که مرا


زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد

 
شور عشق و مستی


و تو چون مصرع شعری زیبا


سطر برجسته ای از زندگی من هستی


دفتر عمر مرا


با وجود تو شکوهی دیگر


رونقی دیگر هست


می توانی تو به من

 
زندگانی بخشی


یا بگیری از من

 
آنچه را می بخشی


من به بی سامانی


باد را می مانم


من به سرگردانی


ابر را می مانم


من به آراستگی خندیدم

 
من ژولیده به آراستگی خندیدم


سنگ طفلی ، اما


خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت

 
قصه ی بی سر و سامانی من

 
باد با برگ درختان می گفت

 
باد با من می گفت :


” چه تهیدستی مرد “


ابر باور می کرد


من در ایینه رخ خود دیدم


و به تو حق دادم


آه می بینم ، می بینم


تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی


من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم


چه امید عبثی


من چه دارم که تو را در خور ؟


هیچ


من چه دارم که سزاوار تو ؟


هیچ


تو همه هستی من ، هستی من


تو همه زندگی من هستی


تو چه داری ؟


همه چیز


تو چه کم داری ؟ هیچ


بی تو در می ابم

 
چون چناران کهن

 
از درون تلخی واریزم را


کاهش جان من این شعر من است

 
آرزو می کردم


که تو خواننده ی شعرم باشی


راستی شعر مرا می خوانی ؟


نه ، دریغا ، هرگز


باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی


کاشکی شعر مرا می خواندی...                                                                       





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 27 فروردین 1393 :: نویسنده : مهدی نجمی

تو ای سمبل معرفت ! کجایی ؟ سلام
این هم رسم توست دوستی بی کلام
ندیدم کسی هیچ مانند تو
یک روز خوب ، یک روز بد و بی مرام

................................

چه شده؟ ای دل دیوانه هوایش کردی؟
با دو چشمان پر از اشک صدایش کردی؟
گفته بودم که دلش معدن بی معرفتی ست
تو نشستی و دلت خوش به وفایش کردی؟





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 21 فروردین 1393 :: نویسنده : مهدی نجمی
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی
در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است
حیف باشد که ز کار همه غافل باشی
نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف
گر شب و روز در این قصه مشکل باشی
گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 اسفند 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

خانم پروین اعتصامی، زاده ۲۵ اسفند ۱۲۸۵، درگذشت  15 فروردین ۱۳۲۰

دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است

تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.

نمونه اثر:

آرزوی پرواز

کبوتر بچه‌ای با شوق پرواز

بجرئت کرد روزی بال و پر باز


پرید از شاخکی بر شاخساری

گذشت از بامکی بر جو کناری


نمودش بس که دور آن راه نزدیک

شدش گیتی به پیش چشم تاریک


ز وحشت سست شد بر جای ناگاه

ز رنج خستگی درماند در راه


گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد

گه از تشویش سر در زیر پر کرد


نه فکرش با قضا دمساز گشتن

نه‌اش نیروی زان ره بازگشتن


نه گفتی کان حوادث را چه نامست

نه راه لانه دانستی کدامست


نه چون هر شب حدیث آب و دانی

نه از خواب خوشی نام و نشانی


فتاد از پای و کرد از عجزفریاد

ز شاخی مادرش آواز در داد


کزین سان است رسم خودپسندی

چنین افتند مستان از بلندی


بدن خردی نیاید از تو کاری

به پشت عقل باید بردباری


ترا پرواز بس زودست و دشوار

ز نو کاران که خواهد کار بسیار


بیاموزندت این جرئت مه و سال

همت نیرو فزایند ، هم پر و بال


هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است

هنوز از چرخ ، بیم دستبرد است


هنوزت نیست پای برزن و بام

هنوزت نوبت خواب است و آرام


هنوزت انده بند و قفس نیست

بجز بازیچه ، طفلان را هوس نیست


نگردد پخته کس با فکر خامی

نپوید راه هستی را به گامی


ترا توش هنر میباید اندوخت

حدیث زندگی میبای د آموخت


بباید هر دو پا محکم نهادن

از آن پس ، فکر بر پای ایستادن


پریدن بی پر تدبیر ، مستی است

جهان را گه بلندی، گاه پستی است





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 25 اسفند 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مســت و خراب از مــی انــگور کنیـــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــرابـــش بدهید...
مست مست از همه جا حـال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلـی از حـــافـــظ

جای تلقـیـن به بالای سرم دف بــزنیــد
شاهدی رقص کند جمله شما کــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیــــد

روی قـبـرم بنویـسیـد وفـــادار برفــت
آن جگر سوخته خسته از این دار برفــت

(وحشی بافقی)




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

محتسب، مستی  به ره  دید و  گریبانش  گرفت         مست گفت ای دوست، این پیراهن است، افسار نیست

گفت: مستی، زان سبب افتان و خیزان میروی         گفت :  جرم  راه  رفتن   نیست ،   ره   هموار  نیست

گفت:  میباید   تو   را   تا   خانهٔ   قاضی   برم         گفت :  رو  صبح  آی ، قاضی  نیمه‌ شب  بیدار  نیست

گفت: نزدیک است  والی را سرای، آنجا شویم         گفت :  والی    از    کجا   در    خانهٔ    خمار   نیست

گفت: تا  داروغه  را گوئیم ،  در مسجد بخواب         گفت :   مسجد     خوابگاه    مردم    بدکار     نیست

گفت: دیناری  بده  پنهان   و  خود  را  وارهان         گفت :   کار  شرع  ،   کار  درهم   و   دینار   نیست

گفت: از  بهر غرامت ،  جامه‌ات   بیرون  کنم          گفت :  پوسیدست ،  جز  نقشی  ز پود  و تار  نیست

گفت: آگه  نیستی   کز  سر   در  افتادت   کلاه          گفت :  در  سر عقل  باید  ،  بی  کلاهی  عار  نیست

گفت: می بسیار خوردی، زان چنین بیخود شدی        گفت :  ای  بیهوده‌گو ،  حرف  کم  و   بسیار   نیست

گفت: باید  حد  زند  هشیار   مردم ،  مست  را          گفت :  هشیاری  بیار ،  اینجا   کسی  هشیار  نیست






نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 11 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست

پرسید زان میانه یکی کودک یتیم

کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست

آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست

پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست

نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت

این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست

ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست که با گله آشناست

آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است

آن پادشا که مال رعیت خورد گداست

بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن

تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست

پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود

کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 11 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

برد دزدی را سوی قاضی عسس

خلق بسیاری روان از پیش و پس

گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود

دزد گفت از مردم آزاری چه سود

گفت، بدکردار را بد کیفر است

گفت، بد کار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن

گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت، آن زرها که بردستی کجاست

گفت، در همیان تلبیس شماست

گفت، آن لعل بدخشانی چه شد

گفت، میدانیم و میدانی چه شد

گفت، پیش کیست آن روشن نگین

گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پنهان و پیدا، کار تست

مال دزدی، جمله در انبار تست

تو قلم بر حکم داور میبری

من ز دیوار و تو از در میبری

حد بگردن داری و حد میزنی

گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق، ای رفیق

در ره شرعی تو قطاع الطریق

می‌برم من جامه‌ی درویش عور

تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم

خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد

تو سیهدل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد

دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده‌های عقل، گر بینا شوند

خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید

شحنه ما را دید و قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را

تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی

راستی از دیگران میخواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش

با ردای عجب، عیب خود مپوش





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

جمعه 11 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 دی 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
خدایا کفر نمیگویم،
پریشانم،
چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.

خداوندا!
اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای تکه نانی
به زیر پای نامردان بیاندازی
و شب آهسته و خسته
تهی دست و زبان بسته
به سوی خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه ی دیوار بگشایی
لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرفتر
عمارتهای مرمرین بینی
و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر میگویی
نمیگویی؟!

خداوندا!
اگر روزی بشر گردی
ز حال بندگانت با خبر گردی
پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است


و این هم جواب سهراب سپهری از زبان خدا منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت
خالقت
اینک صدایم کن مرا.

با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد
به نجوایی صدایم کن.

بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان،
رهایت من نخواهم کرد




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 دی 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا





نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟

پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟

گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟

تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبِِِِزِِِ سرآغاز سال کو؟

رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟







نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
از خود، ازین حکایت پنهانم

این روزها چقدر گریزانم

اندوهِ بی حساب نشابورم

چشمان اشکبار خراسانم



ادامه با من بساز!


نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 5 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی


درباره وبلاگ


با سلام به دوستان عزیز، به وبلاگ روستای برج خوش آمدید. در هر موردی که پیشنهادی داشته باشید استقبال میکنیم .از همه دوستان درخواست میکنیم با ارسال عکس ها و نظرات خود در بقای این وبلاگ به ما کمک کنند. سامانه پیامک شورای اسلامی :50002010099979

مدیر وبلاگ : مهدی نجمی
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پایگاه قرآن آنلاین و تلاوت قرآن

Blog Skin

فال حافظ