تبلیغات
روستای برج - مطالب داستانهای جالب
روستای برج
روستای خوب یافتنی نیست ساختنی است
روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.


آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم




نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 20 فروردین 1393 :: نویسنده : مهدی نجمی

بر سر مزار  كشیشی نوشته شده است :

كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم .

بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر دهم .

بعد ها کشورم را هم بزر گ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم. 

در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم .

 اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم، شاید می توانستم

 دنیا را هم تغییر دهم!!!!





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد . سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند . بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند . هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید . بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد . او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد . هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است . کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود . و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند .

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم .!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم .





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 30 بهمن 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او.
شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است.
گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و سلام کرد.
بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟
عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی.
فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟
عرض کرد: آری..
بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟
عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟ در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت.
مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است.
خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید.
بهلول پرسید: چه کسی هستی؟
جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند.
بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.
بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت.
مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟
جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید.
باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟
عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت: ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.
 
بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.
جنید گفت: جزاک الله خیراً!
 
و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.
 
و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد




نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 دی 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
      حضرت امام سجاد (ع) فرمود: تمام اهل زمین می‌میرند بطوریکه یک تن در روی زمین باقی نمی‌ماند. و اهل آسمان می‌میرند حتّی یک نفر از آن‌ها باقی نمی‌ماند مگر ملک الموت و حَمَله عرش و جبرائیل و میکائیل.

حضرت فرمود: در این حال ملک الموت می‌آید تا در نزد پروردگار عزّوجلّ حضور پیدا نموده می‌ایستد و به او گفته می‌شود ـ در حالیکه خدا داناتر است ،که باقی مانده است؟

ملک الموت می‌گوید: ای پروردگار من! هیچ‌کس باقی نمانده است مگر ملک الموت و حمله عرش و جبرئیل و میکائیل.

به او گفته می‌شود که: به جبرئیل و میکائیل هم بگو بمیرند.

فرشتگان در این حال می‌گویند: ای پروردگار! اینان دو رسول تو و دو امین تو هستند.

خداوند می‌فرماید: من حکم مردن را بر هر که دارای نفس باشد که زنده و دارای روح است نوشته‌ام.

ملک الموت پس از انجام مأموریت خود می‌آید تا در نزد پروردگار خود حضور یافته و می‌ایستد.

برای خواندن ادامه مطلب کلیک کنید


نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 18 دی 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
   بیگانه ای به سراغ پدر روحانی رئییس صومعه «سکتا» رفت و به او

گفت:

   -من میخواهم زندگی ام را بهتر کنم.اما نمیتوانم جلوی افکار

گناه آلودم را بگیرم.

   پدر روحانی متوجه باد تندی شد که در بیرون می وزید و به بیگانه

گفت:

   -این جا خیلی گرم است. در این فکرم که آیا شما میتوانید قدری از

باد بیرون را بگیرید و به اینجا بیاورید تا اتاق خنک شود.

   بیگانه گفت:

   -این کار غیر ممکن است.

    پدر روحانی پاسخ داد:

     -به همین ترتیب غیر ممکن است که از فکر اموری که خدا از آنها

خوشش نمی آید اجتناب کنی.اما اگر بدانی چه طور به وسوسه ها «نه»

بگویی،هیچ آزاری به تو نمی رساند.





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 آذر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی


فیل‌بانان تنها با درک یک نکته و به شیوه‌ای بسیار ساده، فیل‌های عظیم‌الجثه را کنترل می‌کنند. وقتی فیل هنوز بچه فیل است، یک پایش را با طناب محکمی به تنة درختی می‌بندند. بچه فیل، هرچه تقلا می‌کند، نمی‌تواند خودش را آزاد کند.

اندک اندک بچه فیل با این تصور عادت می‌کند که تنة درخت از او نیرومند‌تر است.
هنگامی که بچه فیل بزرگ می‌شود و قدرت شگرفی می‌یابد، تنها کافی است ریسمانی نازک به دور پای فیل گره زده شود و به یک نهال کوچک بسته شود. جالب اینکه فیل هیچ تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی‌کند.

همچون فیل‌ها، پاهای ما نیز اغلب اسیر باورهای شکننده‌اند، اما از آنجا که در گذشته به قدرت تنة درخت عادت کرده‌ایم، شهامت مبارزه را نداریم.
بی‌آن که بدانیم که تنهایک عمل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به موفقیت کافی است . . .





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 25 آذر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر آنان به نوعی حکومت می کرد. برحسب اتفاق گذر یک معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلکاری های شیاد شد و او را نصیحت کرد که از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می کند. اما مرد شیاد نپذیرفت. بعد از اتمام حجت٬ معلم با مردم روستا از فریبکاری های شیاد سخن گفت و نسبت به حقه های او هشدار داد. بعد از کلی مشاجره بین معلم و شیاد قرار بر این شد که فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود کدامیک باسواد و کدامیک بی سواد هستند. در روز موعود همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخر کار، چه می شود.

شیاد به معلم گفت: بنویس مار
معلم نوشت: مار
نوبت شیاد كه رسید شكل مار را روی خاك كشید.
و به مردم گفت: شما خود قضاوت كنید كدامیك از اینها مار است؟
مردم كه سواد نداشتند متوجه نوشته مار نشدند اما همه شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم یا آنها را با خود همراه كنیم بهتر است با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با آنها سخن گفته و رفتار كنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چارچوب فكری خود دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد خود را به زبان فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه كرد و به آنها داد.



نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 3 آذر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

این ازدواج مبارک بر همه عاشقان ولایت مبارک باد.

پیشنهاد به علی (ع):

اصحاب رسول خدا احساس کرده بودند که پیغمبر اکرم تمایل دارد فاطمه(علیها السلام) را با علی پیوند ازدواج دهد، ولی از جانب علی پیشنهادی نمی شد. یک روز عمر وابوبکر و سعد بن معاذ و گروهی دیگر که پیامبر(ص)  تقاضای ازدواج آنها را رد کرده بود در مسجد گرد آمده بودند و از هر دری سخن می گفتند. در این بین سخن از فاطمه به میان آمد. ابوبکر گفت:  مدتی است که اعیان و اشراف عرب فاطمه علیهاالسلام را خواستگاری می نمایند اما پیغمبر اکرم پیشنهاد احدی را نپذیرفته و در جوابشان می فرماید:



برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.


نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 15 مهر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
                                                                                                                              دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او بطور مخفیانه عاشق شاهزاده بود.

دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند. اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم.

هر کسی که بتواند در عرض شش ماه، زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود.

دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.

سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، و گلی نروئید.

بالاخره روز ملاقات فرا رسید.

دختر با گلدان خالیش منتظر ماند و دیگر دختران هم هر کدام گل بسیار زیبائی به رنگ ها و شکل های مختلف در گلدان های خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسید.

شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.

شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده، که او را سزاوار همسری امپراطور می کند: گل صداقت.

همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند و امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.






نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد ، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی ؟ جواب   می داد :یک ساعت بیش تر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم ، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم . یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید . مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگردها روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود . یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود .

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آن ها می خواهند 

تحویل دهد ، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست . یک روز فهمید مشتریانش بسیار کم تر شده اند . مرد نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید . سیگاری آتش زد و به فکر فرو رفت . باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح می کرد . ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سر کارش حاضر می شد ، کلاس هایش را مرتب تشکیل می داد و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد .

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد . وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت ،دست هایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت : خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم . سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد . تا حالا چند بار مادرش مرده بود ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود . حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند .

اما او دیگر با خودش « صادق » نیست . او الان یک بازیگر است .





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 27 شهریور 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

اینك كه من از دنیا می روم، بیست و پنج كشور جز امپراتوری ایران است و در تمامی این كشورها پول ایران رواج دارد و ایرانیان درآن كشورها دارای احترام هستند و مردم آن كشورها نیز در ایران دارای احترامند، جانشین من خشایارشا باید مثل من در حفظ این كشورها كوشا باشد و راه نگهداری این كشورها این است كه در امور داخلی آن ها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنان را محترم شمرد .

اكنون كه من از این دنیا می روم تو دوازده كرور دریك زر در خزانه داری و این زر یكی از اركان قدرت تو می باشد، زیرا قدرت پادشاه فقط به شمشیر نیست بلكه به ثروت نیز هست. البته به خاطر داشته باش تو باید به این حزانه بیفزایی نه این كه از آن بكاهی، من نمی گویم كه در مواقع ضروری از آن برداشت نكن، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند، اما در اولین فرصت آن چه برداشتی به خزانه بر گردان .

مادرت آتوسا ( دختر كورش كبیر ) بر گردن من حق دارد پس پیوسته وسایل رضایت خاطرش را فراهم كن .




برای خواندن ادامه مطلب اینجا کلیک کنید.


نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

 اسم من غرور است...

به داستان زندگی مشترک من و تو گوش کن ...

من سر تو کلاه مى‌گذارم.

من تو را از مقصدى که خدا برایت قرار داده گمراه مى‌کنم...

زیرا تو باید به راه خودت بروى.

من تو را از این که از زندگى خود رضایت خاطر



برای خواندن ادامه داستان کلیک کنید.


نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 25 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی

شبی از شبها، شاگردی در حال عبادت و تضرع  وگریه و زاری بود. در همین حال مدتی گذشت، تا آن که استادِ خود را بالای سرش دید که با تعجب و حیرت او را نظاره میکند!

 

استاد پرسید: « برای چه این همه  ابراز ناراحتی و گریه و زاری می کنی؟»

 

شاگرد گفت: « برای طلب بخشش و گذشت خداوند از گناهانم و برخورداری از لطف خداوند!»

 

استاد گفت: «سؤالی می پرسم، پاسخ میدهی؟»

 

شاگرد گفت: «با کمال میل استاد...»

 Golden egg hen

 

استاد گفت: « اگر مرغی را پروش دهی، هدف تو از پرورشِ آن چیست؟»

 

شاگرد گفت: «خب معلوم است استاد... برای آن که از گوشت و تخم مرغ آن بهره مند شوم.»

 

استاد گفت: « اگر آن مرغ برایت گریه و زاری کند، آیا از تصمیم خود منصرف خواهی شد؟»

 

شاگردگفت: « خب راستش نه...! نمی توانم هدف دیگری از پرورش آن مرغ برای خود تصور کنم!»

 

استاد گفت: « حال اگر این مرغ برایت تخم طلا دهد چه؟ آیا باز هم او را خواهی کشت تا از آن بهره مند گردی؟!»

 

شاگرد گفت: « نه هرگز استاد... مطمئناً آن تخمها برایم مهمتر و با ارزش تر خواهند بود!»

 

استاد گفت: « پس تو نیز برای خداوند چنین باش! همیشه تلاش کن تا با ارزشتر از جسم، گوشت، پوست و استخوانت گردی. تلاش کن تا آن قدر برای انسانها، هستی و کائنات خداوند مفید و با ارزش شوی تا مقام و لیاقتِ توجه، لطف و رحمتِ او را به دست آوری. خداوند از تو گریه و زاری نمی خواهد! او از تو حرکت، رشد، تعالی و با ارزش شدن را میخواهد و میـپذیرد... نه ابرازِ ناراحتی و گریه و زاری را...!»





نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

یکشنبه 23 تیر 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی
دو پسر بچه در حال قدم زدن در كنار جاده ای بودند كه چشمشان به دو بشكه شیر كه برای فروش به شهر می بردند، افتاد. پسر های شیطان در هر بشكه یك قورباغه انداختند. قورباغه اول با خود گفت:"خدایا!من كه تا به حال در شیر شنا نكرده ام. در پوش را هم كه به خاطر سنگین بودنش نمی توانم كنار بزنم.:و خود را رها كرد. وقتی در شهر، در بشكه آب را برداشتند. با یك قورباغه مرده مواجه شدند. اما قورباغه بشكه دوم با خود گفت:"من نمی توانم در بشكه را كنار بزنم، اما می توانم شنا كنم."و آن قدر شنا كرد تا خود را به تكه ای خامه شناور رساند. وقتی كه در بشكه دوم باز شد. قورباغه با یك جهش بیرون پرید و خود را نجات داد. نتیجه یك برنده هیچ گاه تسلیم نمی شود و كسی كه تسلیم شود نیز هیچ گاه برنده نمی شود.



نوع مطلب : داستانهای جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 8 خرداد 1392 :: نویسنده : مهدی نجمی


( کل صفحات : 2 )    1   2   
درباره وبلاگ


با سلام به دوستان عزیز، به وبلاگ روستای برج خوش آمدید. در هر موردی که پیشنهادی داشته باشید استقبال میکنیم .از همه دوستان درخواست میکنیم با ارسال عکس ها و نظرات خود در بقای این وبلاگ به ما کمک کنند. سامانه پیامک شورای اسلامی :50002010099979

مدیر وبلاگ : مهدی نجمی
نویسندگان
صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
پایگاه قرآن آنلاین و تلاوت قرآن

Blog Skin

فال حافظ